محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1985

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عبد الرحمن با سپاه روان شد و از باب گذشت . شهر براز به دو گفت : « مىخواهى چه كنى ؟ » گفت : « آهنگ قوم بلنجر دارم . » گفت : « ما به اين راضىايم كه اين سوى باب ما را آسوده گذاردند . » عبد الرحمن گفت : « ولى ما به اين راضى نيستيم و مىخواهيم در ديارشان به آنها حمله كنيم ، به خدا كسانى همراه ما هستند كه اگر اميرمان اجازهء پيش رفتن دهد با آنها به قوم ردم مىرسم » گفت : « آنها كيانند ؟ » گفت : « اقوامى هستند كه صحبت پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم داشته‌اند و به اين دين گرويده‌اند . جماعتى كه در جاهليت حيا و بزرگوارى داشته‌اند و حيا و بزرگواريشان بيفزوده و اين پيوسته در آنها هست و پيوسته ظفر با آنهاست تا كسانى كه بر آنها چيره مىشوند تغييرشان دهند و به سبب كسانى كه تغييرشان ميدهند از حال خويش بگردند » پس عبد الرحمن در ايام عمر با قوم بلنجر غزايى داشت كه زنى بيوه نشد و كودكى يتيم نشد و سپاه وى به غزاى بيضا تا دويست فرسنگى بلنجر رفت ، بار - ديگر به غزا رفت و سالم ماند و در ايام عثمان نيز غزاها داشت . عبد الرحمن در ايام خلافت عثمان كشته شد و اين به هنگامى بود كه مردم كوفه بر ضد عثمان برخاسته بودند كه چرا بعضى مرتدشدگان را به كار گماشته بود مگر اصلاح شوند اما نشده بودن دنيا طلبان بر مردم كوفه تسلط يافته بودند . و اين تباهشان را بيفزود و بر عثمان سخت گرفتند و او به تمثيل شعرى مىخواند كه مضمون آن چنين بود : « من و عمرو ، همانند كسى بوديم . « كه سگش را چاق كرد .